تبليغاتX
آرامش با دياسپام 10


آرامش با دياسپام 10

موج اگر میدانست که ساحل دستش را نمیگیرد هیچ گاه برای رسیدن نفس نفس نمیزد

حکايت عجيبيه و خوب ميدونم انتظار زياديه که بخوام همه چيز رو اونجور که هست بدونين وقتي خودم نميدونم اين حکايت از کجا شروع شده.
شايد حکايت ما، کوچيکتر از اين حرفها باشه و من زيادي بزرگش کرده ام.
هرچي که هست روي دلم بدجوري قلمبه شده.
اصلا ميدوني چيه ؟ قضيه اونقدرها هم مهم نيست.
راستش، ديگه اين روزها، واسه صحبت کردن ازش، حوصله نيست. اصلا گفتنش مگه چيزي رو عوض ميکنه ؟
اين حکايت رو هرکي که شروع کرد، خودش ميدونه چجوري تمومش کنه.
شايد زور من اونقدر باشه تا کاري کنم که نقطه آخر اين حکايت تکراري با بقيه نقطه ها فرق داشته باشه.
اگه ميگم راضيم و خدا رو شکر .... همون خدا ميدونه که اين رو از ترس اين گفته ام تا همين چيزهاي بهم ريخته رو از دست ندم.
کاش اين حکايت، يه جورايي، درست و حسابي تموم ميشد.
اينجا از همه دوستان گلم خدا حافظي ميكنم اگه بخوام اسم همه شونو بگم ميترسم چندتاشونو از قلم بندازم فقط جا داره تشكر ويژه از دوست مهربان ودلسوز مرمر خودمون داشته باشم كه از وقتي وبلاگ داشتم بهم لطف داشته از همينجا دستشو مبيوسم.

ناهيد جون نازي جون مهتاب جون هستي جون فرشته و..... .شمارو هم فراموش نميكنم

اینجا را هدیه اش میکنم به آنکس ...

که برای سبدهای پرخوابمان سیب آورد

افسوس برای خوردن آن سیب تنها

چقدر هم تنها... .

وبلاگ حذف شد !

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:17 توسط | |


Design By : Night Skin